یکی از چیزایی که دوست دارم،دیدن ولاگ های بقیست. و همونطور دلم میخواد خودمم ولاگ بسازم اما شرایطم بهم این اجازه رو نمیده...اما به هر حال سعی خودم رو میکنم.
همین الان ولاگ هایی رو ضبط میکنم ولی منتشر نمیکنم، انتشارشون میمونه واسه سال بعد! واسه وقتی که مستقل شدم...
بیاین از موضوع اصلی دور نشیم:)
چقدر از لذت های زندگی محروم شدم من واقعا:)...
توی یکی از ولاگ ها که ولاگ یه اردو از تهران به مشهد بود،یه صحنه ای بود که فیلم اردو رو برای مادرش فرستاد و اونم گفت -فدات بشم قوربونت برم من مادر-
و این جمله خیلی برام...عجیب بود!
میخوام بپرسم، فقط منم که هیچوقت همچین جملاتی نشنیدم،یا همه همینطورین؟
هعی.
الان که توی سالن مطالعه ام میبینم که بقیه دخترا یه زندگی -معمولی- دارن. گاهی با هم بیرون میرن. بستنی میخرن. استخر میرن.
ولی من هیچکدوم از اینارو ندارم .من همیشه تنهام. تنهایی خود خواسته نه ها، اجازه همراهی و بیرون رفتن رو هیچوقت بهم نمیدن:)
هعی.
میدونم یه روزی میتونم جبران کنم همه شون رو . ولی عملا هیچوقت به این سن برنمیگردم. اون روزی که رئیس بسیج دختران بودم و باید اردوی اموزشی میرفتیم یه شهر دیگه،خونوادم مثل همیشه با بهونه درس مانع زندگی کردنم شدن.
درس درس درس
مانع تمامی زندگی من.
و دوباره سوالم رو تکرار میکنم
ایا مادران شما هم اینطوری مهربونن؟
یا مثل من چیزی جز ظلم ندیدین ازشون؟